من و تو چیست؟هیچ میدانی؟....معنی واژه های بود و نبود
یک نفر دلش شکسته بود
توی ایستگاه استجابت دعا
منتظر نشسته بود
منتظر، ولی دعای او
دیر کرده بود
او خبر نداشت که دعای کوچکش توی چار راه آسمان
پشت یک چراغ قرمز شلوغ
گیر کرده بود ...

- چته بابا اومدم
- ببخشید منزل آقای ...
- نه آقا دو تا خونه اونور تر
.
.
فکر کنم خودشه یه لحظه صبر کن........ایول بابا خودشه
-------------------------------------------------------------------------------------
- سلام بچه ها...حالتون خوبه؟
- سلام و زهر مار تا اینوقت سال کجا بودی؟
- اممممممممممممممممممممم راه خونه رو گم کرده بودم
- خیلی بی معرفتی
- می دونم...
- خیلی نامردی
- بعله اونم می دونم...
- خیلی دیوونه ای
- آره می دونم...
- خیلی ...
- ااااااااااا دیگه چرا حرف بد می زنی من که عذر خواهی کردم
- خب حالا کجا میری؟!
- زود بر می گردم...
- خب بگو کدوم گوری می خوای بری
- اگه خدا قسمت کنه می خوام برم جبهه
- جبهه؟الاغ جنگ تموم شده
- چی میگی؟میخوام برم به جنگ امتحانات
- ایییییییییییییییییییییییول پس بیا این خودکار جادوویی رو هم بگیر با خودت ببر...از ناوشکن - جمارانم مجهز تره ده تا هواپیما رو یه تنه حریفه
- دستت طلا ....زود بر می گردم
- خدا به همرات کوتوله افسانه ای.......
۲-پسر بودن یعنی هی شماره دادن و هی منتظر زنگ بودن
۳-پسر بودن یعنی بد و بیراه گفتن به دخترایی كه تحویلشون نمی گیرن
۴-پسر بودن یعنی كادو خریدن برا …

خانم ها مثل رادیو هستند
هر چی می خواهند می گویند ولی هر چه بگویی نمی شنوند
خانم ها مثل شبكه اینترنت هستند
از هر موضوعی یك فایل اطلاعاتی دارند


کوهنوردی میخواست به قلهای بلندی صعود کند. پس از سالها
تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه داد تا این که
هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمیشد. سیاهی
شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه و
ستارهها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند. کوهنورد همانطور که
داشت بالا میرفت، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش
لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط کرد. سقوط همچنان ادامه
داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد
زندگیاش را به یاد میآورد. داشت فکر میکرد چقدر به مرگ نزدیک
شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود
بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش
شد. در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت از ته دل
فریاد زد: خدایا کمکم کن ! ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه
میخواهی؟ - نجاتم بده خدای من! - آیا به من ایمان داری؟ - آری.
همیشه به تو ایمان داشتهام - پس آن طناب دور کمرت را پاره کن!
کوهنورد وحشت کرد. پاره شدن طناب یعنی سقوط بیتردید از فراز
کیلومترها ارتفاع. گفت: خدایا نمیتوانم. خدا گفت: آیا به گفته من ایمان
نداری؟ کوهنورد گفت: خدایا نمی توانم. نمیتوانم. روز بعد، گروه نجات
گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شده که
طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمین فاصله داشت